تبليغاتX
شیرین هزاره
 

يك روزنامه غيردولتي چاپ كابل از همكاري تسليحاتي نظاميان آمريكايي با شبه نظاميان طالبان در جنوب افغانستان خبر داد.
روزنامه پيمان چاپ کابل روز سه شنبه به نقل از يك عضو گروه طالبان در ولسوالي گرمسير ولايت هلمند نوشت: من خود شاهد بودم كه هواپيماهاي آمريكايي محموله هاي مهمات را به جبهه طالبان پرتاب كردند.
به نوشته اين روزنامه ،جنگنده هاي آمريكايي هيچ مزاحمتي براي جبهه هاي طالبان ايجاد نمي كنند.
روزنامه پيمان همچنين به نقل از اهالي استان هلمند نوشت: آمريكايي ها شايد نمي خواهند افراد طالبان به صورت كامل از منطقه خارج شوند.
به نوشته اين روزنامه شبه نظاميان طالبان سه روز پيش از آغاز عمليات نيروهاي آمريكايي از آن اطلاع داشتند.
همچنين شمار ديگري از اعضاي گروه طالبان گفته اند سلاح و مهمات خود را از پاكستان تهيه مي کنند.

+ نوشته شده توسط بصیر آهنگ _ غزنوی در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:44 |

نامه به مردم به وِِیژه به آموزگاران فرزانه ی بدخشان! 

هرکه پاکج می نهد خون دل ما می خوریم

شیشه ی ناموس عالم در بغل داریم ما

  بیدل

مارا باد های دیوانه می برد

دیریست از آسمان تاریخ بر سر هویتی انسان سرزمین ما سنگ بی هویتی می بارد و اینجا به آزمونگاهی بزرگ آدمک های اتم سوار تبدیل شده است. مردم ما در وحشت و بحران غرب زده ها الینه شده اند، حتا بزرگترین سنگر مشروع مردمی یعنی دموکراسی به ابزاری دهشت و دیکتاتوری مبدل شده است. در خاک غربت زده و بیخته شده یی ما؛ انسان در بدل سو تفاهم آنانیکه کلاهی امنیت را در سر دارند به مرگ داده می شود برای مردم، تنها ترین مکان که چک و سیم خار ندارد گورستان است. بعد از اشتباه نیروهای هوایی آنجا فرصت به خاک کردن را دارند .شاید مولانا دانسته بود که از این خاک رخت بر داشت و مثنوی را در دیاری آوارگی سرود و جدایی های خود را شکایت کرد.انسان سرزمین ما با روزگاری عجیبی دست و گریبان است. حتا فرمان چگونه نان خوردن را مبتنی بر یک عادت تاریخی از شرف باخته گان می گیرند وباعینک های سیاه آنان نگاه می کنند. فراوان ترین پدیده ی که در جامعه ی زخمی ما وجود دارد، گرسنگی و دربدری است. ما اینجا در گرداب محرومیت های برتر دست وپا می زنیم و خبرنگار فلان رسانه، پول در می آورد. ما را دردیست که در بستری زبان جهانیان برایش ترجمان نیست.وهیچکسی یافت نمی شود به کودکان در خیابان نشسته ما بوسه تعارف کند و برایش لبخند هدیه کند. درخیابان های شهر ما مردمان باجگیر و تکیه زده گان کرسی بازار آزاد با دادن دو افغانی از لمس کردن دستهای بانوان شوهر مرده لذت می برند. ودر روسپی خانه های شهر برای لقمه نانی باکره های تازه ترین دختران دریده می شود و انسان به بهای هیچ و درمقابل تحقیر دادوستد می شود. دراینجا ارزشهای چون: همدیگر فهمی، همدیگر پذیری، انسانیت،تسامح و.. ارزگاهی دربرابرفریب، دروغ، فسادگسترده و...درتقلاست. هر قدرت نشسته ی قبیله، خود گرگ تیز دندان برای همنوع خود است. کلاه رییس جمهوری کشوری ما پوست نوزاد گوسفند نهایت امیدوار به زندگی است سرزمین ما حتا نوزاد گوسفند را درگیر در ارتجاع تاریخی ساخته است.بره سور زمانی چشم به سرزمین باد های بیگانه می گذارد چوپان گلوی او را برای ساختن کلاه قره قل به تیغ می کشد تا غرب زده یی زیر پرچم شعار حقوق بشر کلاه را به سر کند و برای احترام آدمها در مجلس های بزرگ آنرا بنمایاند.تاریخ ما یک بخش اعظم آن به قبرستان هجوم دیگران می ماند و جمجمه های فلان قوم و امپراتور را به حد زیاد در تاروپود خود دارد.همه روشندلان ما قبل از فکر کردن می گویند غم نان اگر بگذارد ما به آن چه نیست فکر می کنیم و می اندیشیم به سرنوشت محتوم شده به شکست .مردم ما در کل روی اشتباهات دیگران راه می روند هیچکس فکر نکرده که انجام این سفر به ترکستان است به قولی حاجیان راه کعبه را گویی به معاوضه گرفته اند.اینجا فقط برای فربه شدن گاو شرکت های فرامیلیتی رژیم ظاهرن انتخابی علف می ریزد.عرف هایی که جای اصل ها را به حیث قانون اجتماعی گرفته اند خود تناب داری برای هر روشن اندیش و روشنگریست.به قولی اخوان ثالث در کجایی این شب بیاویزم ژند پوسیده ی خود را تار ترین روزگاریکه ما را حتا جایی روشن کردن یک شمع نیست.شب در امتداد کوچه های معارف شهر ما جاریست و یکسره معنویت از شهر خالیست آموزگاران دبیرستانهای شهر ما در گرو دیو افتصاد اند ابرفقر مدهش و تبهکار این انسان های نجیب را به تباهی فرا می خواند و مرگ اولین شعار رهایی انسان خواهد بود اگر چوکی نشین کلان (والی) کسی دیگری به سرنوشت شان فکر نکند. اشتباهی چندسال این مرد دیساند شده ما را به گودال بدبختی می برد. مگر سر درگریبان کردن و اندیشیدن به این امر که بدخشان کانون یلان و روشنفکران است نخستین شرط مسوولین امور برای پرهیز از اشتباه های بزرگ شان نیست؟ اگر پدیده یی به نام مشروعیت حضور در نظر گرفته شود جای وجدان مسوولیت پذیری در چنین ولایتی که یکسره مردم اش از دیدگاه اندیشه و تفکر ریشه در اصالت های تاریخی دارد تکان دهنده نیست. از این هم بگذریم به گفته ی دانشمندی اگر یک میلیون نادان را سری هم کنیم یک دانا نمی شود آیا آدمهای بی برنامه و ناکارا به مشکل مردم نمی افزاید؟؟ فقر افغانستان به وِیژه ابر محرومیت و ابرفقر که در بدخشان باستانی کارد را به استخوان رسانده،محرومیت های بازسازی،عدم توسعه و انکشاف،عدم بهبودروزگار مادران کم مزدی آموزگاران، بیکاری مردم بیچاره ،فساد در اداره های ولایت،نه میلیون افغانی هزینه برای یک ولایت تا گلو غرق در فقر همه و همه مملو از تهی بودن این ولایت از دیدگاه برنامه ها و راهبرد نیست با جراات می توان گفت که بلی و این حرف پیر معرفت به سرو قیافه ی شان زیباست که گفته بود: کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها" مردم نجیب و ارزشمند! می دانم شما شاید تعبیر های زیاد از این نوشته کنید مگر من برای اینکه از علی شریعتی خوانده ام که گفته بود هرگونه می توان زیست اما آگاهانه بهتر یا به قول نویسنده ی فرانسوی همه گپ را از همین اکنون گفته اند گوشی شنوایی نیست باید از سر گفت مسوولیت خود می دانم تا برای شما صمیمی و انسان مدارانه فکر کنم که گرگ درون رمه کیها هستند و گوسفند پیشانی سفید مردم را کی به قصاب می سپارد. من می دانم که در رهگذار باد مردم غریب و بیچاره است باد های دیوانه به هزار رنگ آنها را می برد.من و شما باید از راه تفکر و خرد مردم را از دهشت خطرناک برنامه ریزی شده رهایی بخشیم به مردم بدخشان از دل و جان فکر کنیم و جهل تحمیل شده را که ریشه در ارتجاع بیگانه ها دارد ریشه  کن کنیم . به پشتیبانی و مرحمت پروردگار و همکاری آگاهانه ی مردم و پایان دادن اشتباهات گذشته می توانیم راه نوین برای مردم مان در زمینه های افتصادی پیدا کنیم و در دایره یی کرنش قدرت در کشور سهم فعال داشته باشیم جامعه ی امروزین برای نسل جدید ما زمینه های زیاد برای مبارزه کردن دارد ما با درک ارزشهای جامعه شناختی و مراعات ارزشهای نهادینه شده در جامعه و با استفاده ی آگاهانه از اراده ی مردم می توانیم در برابر هر قدرت فاسد،اداره ی فاسد و هر مسوول نا کارا مبارزه کنیم.به طور مثال اگر والی بدخشان ناکارا است کار های اش در قیاس با والی بامیان که یک بانوی دانشمند کارورزاست یک صفر کلان است در اینصورت ما با مردم و قدرت مردم به صورت مسالمت امیز می توانیم سرنوشت تحمیل شده را عوض کنیم و خود آگاهانه در تصامیم بزرگ درون ولایتی سهیم باشیم.ما خود می دانیم که در راغ،شهر بزرگ،شغنان،دروازها،یفتل ها،اشکاشم،واخان،زیباک،بهارک ارگو، ... تمام بدخشان چه فاجعه ی سیال و خطر ناک به نام فقر در حال توسعه است وضعیت معارف در این ولایت چگونه است. سرانجام در هر یک متری این شهر به قول شاعر قامت نا موزون بلا به کاج های سربلند نفرین کرده می کند و دود ویرانی و بدبختی از هر روزنی بلند گردیده حتا از روزنی پیر زنی که یگانه جگر گوشه اش را در راه بدست آوردن گوهر آزادی از دست داده است.ماو شما از هر گروه و قشری سیاسی باید تعهد داشته باشیم که منافع بدخشان را نباید کسی دیگر سلب کند یعنی قدرت حاکم در کشوررا با فشار مردمی وادار کنیم تا دست از واگرایی های ملی بر دارد و رشد متوازن را در نظر بگیرد. به بدخشان و سرنوشت مردم بیچاره اش مادر اندر گونه نبیند و متوجه قدرت هشداردهنده یی ما شود زیرا از دید مولانای روم مفروش خویش ارزان،بس تو گرانبهایی  اینکه کرزی از کلان قوم تا نیرو جوان  ما به گونه ی بی بهایی برخورد می کند برایند بی تفاوتی ماست .ما به حرف سیاست شناس معروف تیوری تسلیم پذیری را پذیرفته ایم و می هراسیم از طلب حق خود. درحالیکه تجربه ی مردم بغلان در مقابل همدرد والی بغلان نشان داد مردم می توانند تصمیم بگیرند و برای خود زمینه ایجاد کنند. و ما برعکس بی تفاوت هستیم. من از شما می خواهم دورنمایی نسل جوان خود را فکر کنید چگونه است ؟؟ چشم اندازی معارف تان را بشناسید که چه رنگی دارد مگر می شود آموزگاران این ولایت با فقر همزمان به تربیت نسل نوین بپردازند و مانند گذشته ها با وجدان پاک آموزگاران ما از زن تا مردم اشکم گرسنه از معنویت حرف بزنند. آیا باز هم می توانیم به زندگی استادان جاوید و زنده یاد استاد قیس مرحوم، مرحوم استاد نصیر نیاندیشیم تا ساربانان وسروران معنویت و دانش را فقر و بی تفاوتی ما به درد مبتلا نسازد. از جایگاه یک روشنگر و مردم دوست نمی شود از اینگونه پرسش ها بی تفاوت گذشت بل باید سری فکرت به زانو زد وگفت که: کوه از نخستین سنگ آغاز می شود و انسان از نخستین درد ما نه تنها نخستین درد را تجربه کرده ایم بل هزار در هزار درد های سنگین خطرناک را امروز داریم. مردم بدخشان باستان به صاحبان گنجینه های پربها می مانند اما از عدم توجه به منابع زیر زمینی و اتکا به ناکارا ترین عناصر به فقیر ترین مردم در کشور. این ها همه از نتایج سفر ما به مسیر نامشخص و عدم باورمندی ما به قوت و برادری و فرهنگ همدیدگر پذیری است ورنه می شود سرنوشت را رقم زد و آسوده و آگاهانه زیست. ومشت دهان تبهکاران شد.من نمی خواهم که مردم بیچاره،دربدر،بی سرپناه،آواره،بیکار وبی نان ام سرنوشت محتوم به شکست داشته باشد و آموزگاران انساندوست و خرد گرایی سرزمینم با فقر پنجه نرم کنند.من طرفدار عدالت در امتیازات افتصادی این ولایت از طرف دولت هستم و دولت ناکارایی فاسد و غربزده را مسوول این بی برنامگی هاو گرگ مزاجی ها می شناسم به قول دانشمندی فرانسوی من دولت را متهم می کنم زیرا راه برگزیده اش اشتباه محض است ما را به طرف الینگی افتصادی می برد و آدمهای ابزاری می سازد ما می دانیم که الینگی اقتصادی با ارزشهای دینی در تقلاست و ما را از اصالت خود دور می کند. و فاجعه انسانی را بزرگتر.از شما خوانندگان این نامه ی کوچک آرزومند ام تا این نکته را از سینه ی تاریخ در ذهن تان حک کنید که تاریخ عنصر رهایی آدمها را میسر می سازد به شرط آنکه آدمها با روحیه یی تسخیر ناپذیر مانند دژ محکم در برابر بی عدالتی ها آگاهانه ایستادگی کنند.آرزو دارم مردم بدخشان به ویژه آموزگاران این ولایت از زن و مرد در رفاه و عدالت به سر برد به امید توسعه و بهبود دانش و خرد در سراسر کشور و سرافرازی مردم بیچاره ی بدخشان.

+ نوشته شده توسط بصیر آهنگ _ غزنوی در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:24 |
حمله بهnews:www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/story/2008/04/080428_k-a-8sour- security.shtml

+ نوشته شده توسط بصیر آهنگ _ غزنوی در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 2:27 |

دوستان عزیزدرود به همه تان، امروزآمدم تاتلخی های روزگاررادرصفحات انترنیت جابگذارم.خوب شد، خیلی عالی بود.عکس های شمارا درکانون دیدم خیلی خوشحال شدم ولی بعدازچنددقیقه چون خیلی خودرا ازشماعزیزان ازنگاه فزیکی دور دیدم به گریه افتادم فقط جای من خالی بود.امام بزرگ باتسبیح آخوندی چه خندان می نمود.وشماسروش عزیزکه درکنارمختارایستاده بودید این حالت                                              یادآور روزهای بودکه در باربکیوتونایت دورهم  بودیم . هرلحظه بوی ادکلن همیشگی ات درمشامم می وزید .ولی یک چیزناراحتم کرد موهای نازنینت را به گفته مردم افغانستان شهید کرده بودی .ازشهادت موهای نازت به شدت متاثرشدم .حالاعکست راکه بامختارپدرام شش ماه جلوتر دروزارت عدلیه گرفته بودم نگاه میکنم وبایادهمان لحظه ها می افتم .چیزی به دلت نگرده من وقتی موهای نازت را می دیدم خاطره ی در وجودم زنده می شد که سالها باآن زیسته بودم .خودت کی میدانی.                                                                                                                                                     

سروش عزیز نوشته ات را دروبلاگ خواندم عنوانش مرا به کابل برد ویک لوان قهوه را بانفری،درباربکیوتونایت نوشیدم.                                                                                                                              

درهمان لحظات بود که شعرامام یسناسررسید ویک بار خانه خرابم کرد.نمیدانم شعرش راخواندی یانه ولی من را یک شب بی خوابی داد خیلی زیبا، واقعن شعر بود دارای همان تصویر که من وتو دنبالش بودیم ولی به شکل بسیاراستادانه طوری که نوشته ی زیبایت درمورد استادرا درخود می بلعید.خوب شد امام کم کم حس عاشق شدنش زیادتر می شود. وقتی این شعرش را می خوانم دیگرفکرنمیکنم روزعیداست ومن با ....خانه امام رفته ام هربارامام به طرفم می بیند خندهایش ازمغزسرم عبور میکند .، .... عاشق شده!!!!!!!!!!!!!! حالابایدمن بخندم، حالامن عاشق شدن امام یسناراجشن می گیرم وبایادخنده های سروش درمحافل خودی قاه قاه میزنم زیرخنده.                                                                                                                  

 امشب میخواهم گردن واین را بشکنم ولی افسوس دستم نمیرسد ساغری به سروش تعارف کنم ، افسوس راه تعارف به امام یسنا،مختار،نسیم فکرت و... را جغرافیای ظالم ازمن گرفته است.

 یادم می آید!                       

 وقتی ازوزارت عدلیه خارج شدم تازه سروش داشت عینکش را ازروی میزورمیداشت.بعدازظهربودواتاقم درپل سرخ، ازدودسیگارپرشده بود.اسد افغانستانی،داشت باخنده های بلندش همه را ازاتاق                       

فراری میداد،کسانی هم بودند خیلی ساده وراست می آمدند بااخلاص کامل بادوست شان که عازم بود خداحافظی میکردند. باساخت وباخت که باسروش داشتم ازاتاق زدم بیرون دیگرتاساعت پنج ونیم عصرتلفون امام را جواب ندادم شاید غیرازعارف نظری وفریدحسرت کسی دیگری ازمن خبرنداشت.امام ازنبودمن خسته شده بود.ولی من باید کاری رامیکردم که دلم خواسته بود ومدت هابودبه آن عشق ورزیده بودم وخیلی درموردش ازامام حرف شنیده بودم مثل نصیحت آخوندها که برای مردم بالای منبرمیگویند.                                                                                                                        

اتاق مرکزفرهنگی ظهیرالدین بابرخیلی سردبود که سردی آن حتااز، دوعددکمبل هم حیانداشت. ساعت چقدرزودمی گذشت ومن ...بودم. خیلی هیق هیق شنیدم دیگه داشتم دیوانه میشدم.بابسیارزحمت راه افتادم، چهارراه پل سرخ را دور زدم بایدتاکسی دربست پیدامیکردم، اینکارراخیلی زود انجام دادم وبعدازدودقیقه نگاه مرموز وآب دار، باخاطرات چهارماهه ام خداحافظی کردم، برایم خیلی سخت بودولی مثل قطعه بازی "تیکه " هشت جبری.!                                                                                                     

 

 

                                                    

                                                     

 وقتی به اتاق برگشتم خیلی قیافه ام حق به جانب بود ولی کمی ترسیده بودم .امام یسناباید سیلی بارانم میکرد.شانس آوردم که او عادت افغانی گری نداشت. بچه ها همه میخندیدند واسدافغانستانی به آصف آشنا ازپشت تلفون دشنام میداد.ازمختارونسیم فکرت خبری نبود ناچاربرای هردو زنگ زدم نسیم زودترازمختارازدروازه واردشد.آوردن قران فارسی را هم زیرش قولش زده بود.مختاربیچاره را به خاطردیرآمدنش همه دشنام دادند.حتاجریمه اش کردند اوبایدباانجنیرغریب شاه شام را آماده میکردند.بیچاره ازخستگی داشت میمرد.                                                                                                           

صمیم ترک ماکرد چون خیلی دوستم داشت ونمیتوانست هرلحظه ازرفتنم بشنود.خداحافظی بااو برایم سخت ترازهمه کس بود.افغانستانی بعدازسروصداهای زیاد ناپدیدشدوتاحال ندیده ام.نسیم فکرت برایم هدیه ی خوبی داد تاحال باخودنگهداشته ام.

 

امام خیلی زود محفل راترک کردزیراقراربودبه تایمنی برود.درکابل بعدازساعت دوازده شب دیگرتاکسی را به دوربین نمی بینی خدانکنه همین ساعتا درسرک سرگردان شوی.وقت خداحافظی امام یک کلمه برایم گفت خیلی بامعنی،شایدهیچ فراموشم نگردد.                                                                                                                                                                                 

درست یادم نیست شاید ساعت دو نصف شب بود همگی ازاتاق زدیم بیرون قراربود عزیزسیرت برای همه آوازبخواند.خیابان های کارته سه خیلی ساکت وخلوت بود.نسیم راهی کلبه خودش گردید چون بی حال به نظرمی رسید.همیشه دوست داشتم باعارف نظری مسابقه رانندگی بگزارم حالا وقت مناسب برای اینکارنسیب هردوی ماشده است.سکوت خیابان باغرش تایرهای کرولا شکست وقتی درتعقیب وگریزچهارراهی شهیدرا پشت سرگذاشتیم دیگرمیله های کلاشنکوف بود که من وعارف رانگه داشت .اعصابم به هم ریخت میخواستم پلیس تفنگ بدست را بادروازه ماشین بزنم ولی مختارنگذاشت، تاچهارراهی پل سوخته اون نامردها ده بارتلاشی مان کردند.                                                                                                               

پلیس های کابل وقتی بیکارباشند وببینند درشهرکسی نیست که باآنهاخودراگلاویزکند، به خیابان های کابل می برآیندوادای بازیگران فلم هایی هالوود را درمی آورند،همان شب یکی ازآن وقت هابود بیچاره ها بااون کارشان احساس شجاعت میکردند.ازرانندگی خسته شده بودم وقتی به خانه برگشتم دیگه برادرم هرچه ناسزابودبه من گفت ،حق هم داشت چون ازساعت شش شام تاهمان لحظه که نزدیک به چهارنصف شب بود انتظارکشیده بود.خیلی دلم برایش تنگ شده، چون حتایک ساعت نتوانست من را که خیلی دوستم داشت برای آخرین بارنزدیک به خود ببیند.درخانه هیچکس نخوابیده بود مادرم داشت دعا میخواند.ومن بابرادران کوچکم قصه میکردم. برادران کوچکم شایددعامیکردند که آن شب اصلن صبح نشود.ازقیافه های شان اینرا می خواندم.وقت خیلی کم بود چمدانم را باید درصندوق ماشین جابه جامیکردم ساعت پنج ونیم صبح بود.وقتی ازدروازه خانه زدم بیرون هیچ کسی نمیخواست بیرون رفتنم را تماشاکند، همه خسته اند .                                              

برایش زنگ زدم ولی قعط کرد انگاراوهم مثل دیگران تحمل ...رانداشت، روزگذشته همه چیزرابامن گفته بودولی من میخواستم تاآخرین لحظات بااو بمانم، برای این کارهیچ محدودیتی نمیدیدم ، اینگار افغانستان نبودم.دیگرخودم را تابع هیچ کدام ازآن مزخرفات که به  نام عنعنات پدری همه را به زنجیرکشیده است نمیدانستم، خیلی غرورداشتم شاید به خاطراین بود که  حداقل بیست نفرازبهترین دوستانم مرامثل یک رییس جمهور بدرقه میکردند.داشتم خودراقدرتمندترین مرددنیااحساس میکردم، وضعیتی راکه همه انسان ها دنبالش میگردند.                                                                                                                              

 چهارراهی پل سرخ یکباره شلوغ گردید، صبح زود است ویک دسته ی بیست نفری ازشادترین جوانان کابل درچهارراهی صف کشیده اند. چقدربرایم جالب بودهمه شیک شیک ، پالتوهای سیاه همرنگ وکوت وشلوارهای اتوزده توجه همه را به خود جلب نموده بود.                                                                                                                                    

وقتی برای آخرین بارپای چپم روی بریک موتر فشارآورد چهارراهی آریانا بود.همه ی اون محلات حالاشده مال خارجی ها، هرسفارت خانه ،چهار –پنج محوطه را به هم وصل نموده تاجای خوبتری برای جنگ آوران صلح داشته باشد.لیاقت فرامرزاولین کسی بودکه تنهایم گذاشت وبعدهمه ازلیاقت پیروی کردندآخرین نفرکبیربرادرم بود.چشمانش اشک داشت محکم بغلم کرده بود همان لحظه داشتم هق هق های که روزگذشته شنیده بودم را جلوی چشمانم سبزمیکرد.مختاردست کبیرراکشیدومن عرض خیابان را دویدم.مصطفی جلوی دروازه استاده بودوبچه هارا داخل هدایت میکرد.                                                                            

موترلندکروزرسفارت به طرف میدان هوایی نظامی خواجه رواش کابل حرکت کرد.دیگربیادم نیست چگونه رسیدیم جلوی یک هوای پیمای غول پیکرنظامی، ازاون هواپیماهای که موقع پروازش همه شهرازصدایش میترسند،داخل هواپیمارفتیم.ساعت درست یازده روز بود، داخل هواپییما ازجمله ده نفرافغانی چهارنفرزن بود.برای اولین بارمیدیدم این چهارزن افغان تنها به مسافرت اروپا میروند، شوهرواعضای فامیل آنها غیرت افغانی را گذاشته بودند کنارتاخانم ها ودختران شان بروند اروپا تحصیل کنند.داخل هواپیما دوتقسیم شدیم وپنج نفری روبروی هم نشستیم. بقیه افرادی که سوار می شدند همه نظامی های بودند که بعد ازگذشتاندن دوره ی ماموریت درقوای آیساف دوباره به آغوش خانواده های شان برمیگشتند ولی کارمابرعکس آنها بود.                                                                                                                                                    

 دیگرهمه چیزرا گزاشتم کنار.خاطراتم را، دوستانم را، خانواده ام را وعشقم را امروز دوباره این یسناوسروش است که دوباره مرا به کابل برد. وقتی دروازه رستورانت باربکیو تو نایت را گشودم، غریزه وجنون بودی دوباره رفتم ظهیرالدین بابراتاق حسرت رازیروروکردم وتو نبوغ آیه های زمین بودی دیگر یسناهم به من گیرنمیداد چون همه چیزدرتو، ختم شد. دیگرعقلانیت مردانه را تسخیر نمودی وخودت حورالعین بودی.                                                                                                                    
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بصیر آهنگ _ غزنوی در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 3:15 |