

un po' spoglio
con ancora le tracce di vomito delle sbronze
tecno-haus
della sera precedente
senza troppe parole
la squadra di operosi afghanini
si mette all'opera
per cercare di dargli un tono
da afghanissima festa analcolica



troviamo anche dei morbidissimi divani
da AUTORITà in PRIMA FILA
in finta pelle con graffi da cane di pancabbestia


riusciamo anche a far sorridere il cantante
che se l'era vista un po' brutta

Prima di tutti
le "donne" degli afghani
loro sanno cosa vuol dire avere un uomo afghano
e non se ne dicono assolumente pentite
...
nonostante
...

comincia ad accordare lo strumento
(non che ci voglia tanto ad accordare due corde
ma un po' di scena ci vuole)

consiste nel riuscire a far suonare agli africani
i ritmi afghani
dopo il primo quarto d'ora di prove
lui si gira evidentemente nervoso
e dice
"loro non possono suonare afghano!"

in realtà noi che ascoltavamo
non capivamo assolutamente la differenza tra il
"ta-ta-tta" che battuva lui con le mani
e il pressocché identico "ta-ta-tta"
che i ragazzi eseguivano con i tamburi
comunque
SHOW MUST GO ON!

gli organizzatori
curano gli ultimi dettagli


...
mentre cominciano ad arrivare
i ragazzi delle comunità di Udine
Varese
Padova
e così via













body guardians all'opera
...

...


...

...

...


guarda con sospetto
quella tipa assurda
vestita da afghana
ma che parla persiano
con accento iraniano
mmm...

è lui
Aman Yousufi
venuto dal Belgio
col suo rarissimo
DANBURA
strumento a due corde
tradizionale del centro dell'Afghanistan
e in particolare della SOLITA
etnia HAZARA
che ormai dovreste conoscere e riconoscere

battendo forte e piano
suq euste due corde
che son solo due
ma sembrano 40!
E quando il ritmo diventa irresistibile
si scatenano le danze
...












si balla, si canta
si raccontano storie
si recitano poesie
PALCO LIBERO
momento di protagonismo
della comunità
e del singolo

gli amici che hanno condiviso con noi
questa follia
grazie Gaby!
grazie amici afghani
grazie amici italiani
l'anno prossimo speriamo
di vedervi numerosi





بنام آنکه دل کاشانه ی اوست نفس گرد متاع خانه ی اوست
چندروزی رفتم شهرهای مختلف ایتالیا را گشتم وباتعداد زیاد مهاجرین افغانستانی درگوشه وکنار ایتالیا آشناشدم، وکمی، درد ومشکلات مهاجرین را دراین کشورلمس نمودم، راستی یادم بود وقتی درکابل باجوانان روبرو می شدم اکثریت، هوای آمدن به اروپا را درسر داشتندوکشورهای اروپایی را مثل آخوندهایی که ازبهشت وصف می کنند، توصیف می نمودند.حالا که اینجا آمده ام می بینم وقتی زندگی دراین کشورها یک زندگی به اصطلاح بهشتی است ومردم آن پیشرفته ترین امکانات را دراختیارخوددارندوخوب ترین وضعیت زندگی ازآن ایشان است این همه را خود آن ها برای خود گردهم آورده اند،این مردم تاآخرین رمق زندگی به وطن خود وفادارهستند.اینهاهمه همدیگرراانسان میدانند نه فلان قوم وفلان قبیله وهمیشه همگی برای برقراری عدالت اجتماعی وبرخورداربودن همه کسانی که به نحوی دراین جغرافیازندگی میکننداز امتیازات مساوی دربین آن هاتلاش میکنند.این مردم هیچ گاهی برای رسیدن به قدرت کشورخودرا به این وآن نه فروخته اندو...حال افغانی های که به اینجا آمده چرااینهمه خواروذلیل اند؟شایدواضح باشدکه کسی دردنیا پیدانمیشود تاراحتی را که به پاس زحمت وآبله دستانش نصیب می شود بادیگران تقسیم کند.مااگرزندگی خوب میخواهیم باید سراغ آن را درسرزمینی بگیرم که متعلق به خودماست نه درسرزمین های بیگانه،خوب بگزریم این بحث باشدبرای وقت دیگر، خوب شد این روزها بهانه ی خوبی دارم تابتوانم شهرهایی مختلف ایتالیارابگردم وبا تعداد زیادی ازهمشهریان خودم آشناشوم، بهانه ام جشن نوروز بود که باشادمانی ویژه ای ازآن درایتالیا استقبال شد.دراین جشن، بیچاره (امان یوسفی )خاننده سابقه دار، رادیوتلویزیون افغانستان ازکشور بلژیک به ایتالیا آمده بود وباخواندن های شادومحلی هزارگی محفل همشهریانش را درجشن نوروزی وسیزده بدرگل باران کرد.دراولین روزجشن که درشهر، روم پایتخت ایتالیا برگزارشده بود خانم شاهدخت ایندیادخترامان الله خان شاه فقیدافغانستان که مدت هفتادوپنج سال است در،دیارغربت زندگی میکند نیزشرکت نموده بود ویک روزبیادماندنی را باوطندارانش گذشتاند.پس ازآن امان یوسفی به شهر" ونیز" دعوت شد ومحفل باشکوهی درآن شهربرگزارگردیدکه درآن برعلاوه ی مهاجرین افغانستانی که ازشهرهای مختلف گردهم آمده بودند،تعدادزیادی ازخبرنگاران،نویسندگان،مسئولین شهرداری شهرهایی ونیز،اودینه،پادووا ومسئولین موء سسه هایی که برایی مهاجرین افغانی کارمیکنند وحتی بعضی ازدانشجویان ایتالیایی نیزشرکت نموده بودند.محفل ها همه باشادی گذشت اماچیزی که بعدازآن درذهنم باقی ماند، کلمه مهاجرت بود که به نحوی درسرزبانها بود.به راستی مهاجرت یک کلمه است ولی گفتن وتحلیل کردن ازآن دنیایی ازغم،غصه ومشکلات راجلوی چشم ها سبزمیکند.افغانی های مهاجرباآنکه ازیک زندگی خفت باروازمیان انبوه ازمشکلات وخفقان فرارنموده وبه اینجاآمده اند باآنهم همه به نحوی همان ویران سرارادوست دارند.یادم هست درکلاس چهارم مکتب بودم روزی معلم ادبیات پیش تخته سیاه ایستاد وبعدازآنکه شعری که بااین بیت شروع شده بود:وطن ای نام نیکت جاودانی +مبادابی تومارازندگانی. گفت: وطن به منزله ی مادرماست وهمان طوری که طفل نمیتواند ازمادرش جداشود ،ماوشماهم نمیتوانیم ازوطن ما دورباشیم.امشب بازهم همان شعروهمان کلمات معلمم درذهنم میچرخدوهرآن ذهنم را مغشوش میکند باخود میگویم اگرمعلم راست میگفت آیامثل معلم، چندنفردیگردرکشورم زندگی میکند که بااوهم نظر باشد؟وآیاوقتی معلم وطن را مادرخواند آیااین مادرافتخارات ندارد که ازآن بایستی پاسداری کرد؟وآیااین مادرماراوقتی به دامانش بزرگ نموده است جداازاینکه نباید ازآن دورباشیم حقی بالای مانداردکه ادای آن بالای همه مافرض باشد؟دیگرواژه هاهمه درذهنم قفل می شود وهرچندزورمیزنم هیچ کلمه ی گیرم نمی آیدتادرمقابل این جملات سوالی بنویسم.بعدباخودم میگویم شاید وطن مادرنیست،وطن طفلی است که باید باگفتن شعارهای طوطی واروکلمات شیرین مثل طفل به خواب اندر شود وماباخیال راحت بعدازفریب دادنش دنبال کارهایی خودمان بگردیم.دیگرمادری درکارنیست شاید هزارهاسال است که وطن خودرا باهمین کلمات طوطی وارفریب داده ایم وهمیشه وقتی درجایی گردهم آمده ایم باشعارهای آتشین ازوطن دوستی داد زده ایم تاکسانی که به راستی و بااخلاص کامل وطن دوست هستند به گریه بیایندومافرشته های نجات درجلوی چشم های آنان باشیم.کسانی که امروزدرافغانستان براریکه قدرت تکیه زده اند نیزخودرا وطندوست میخوانند،امروزترانزیت موادمخدر،فساد اداری،چپاول دارایی های عامه وهزاران منکردیگربالای دامن همین مادروباحضورهمین وطندوست ها صورت میگیرد.نمیدانم چی کسی این رسم را ازخود به جا گذاشته است ولی به هر حال درطول تاریخ هیچ کسی به این واقعیت پی نبرده است که خوشبختی اش را باید درهمین خاک ودرهمین ویران سرای خودمان دنبال کند.افغانی های دورازوطن هیچ گونه قدرومنزلت ندارند وحتا دربعضی ازمواقع کرامت انسانی شان نیز پامال میشود.نمیدانم چگونه ازوضعیت مهاجرین برای تان بنویسم، امیدوارم بتوانم به زود ترین فرصت کمی مشرح برای تان این موضوع را بروز کنم.امروز همین نوشته را به عنوان مقدمه نوشتم امیدوارم کسانی که میخواندتحلیل خوبی ازآن داشته باشد.




















![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |


![]() | |
درخت پير که در بارش گلوله شکست
بهار آمده، در قريه آب خوردن نيست
و چاه و چشمه و کاريزها پر از مرده است
بهار آمده، خورشيد گور تاريکی است
که دفن گشته در آن، هرچه آفتاب پرست
شکنجهگاه سياه ستارگان شده است
زمين رفته به بالا و آسمانی پست
بهار آمده تا ديوها بگردانند
پيالههای پر از خون تازه دستبهدست
اين غزلی است از محمدشريف سعيدی شاعر امروز افغانستان که در آن، نگاهی یأسآلود به بهار حس میشود.
ولی اين فصل، از ديرباز فصل محبوب و مطلوب شاعران ما بوده است. از آن هنگام که رودکی میسرود "آمد بهار خرم، با رنگ و بوی طيب" تا وقتی که اقبال لاهوری فرمود "خيز که در کوه و دشت خيمه زد ابر بهار"، نگاه شاعران به اين فصل همواره طربزا بوده است.
اما چرا وقتی به شعر معاصر، به ويژه شعر امروز افغانستان میرسيم، اين نشاط و طرب را در بهاريهها حس نمیکنيم؟
|
'نوروز نيايد'
|
نی قاصد بهشت، نه پيک بهار بود
پايان انتظار، فقط انفجار بود
به نظر میرسد، يکی از دلايل علاقه ويژة شاعران کهن ما به بهار، وابستگی شديد زندگی انسان ديروز به طبيعت بوده باشد.
انسانهای آن روزگار، غالبا کشاورز بودند و زمستان برای آنان فصل رکود و رخوت بود و در خانه نشستن، تا با رسيدن نوروز باز بر سر کار شوند.
فصل زمستان برای انسان ديروز، سخت و مشقتبار بود، بهويژه وقتی که با کمبود آذوقه و مواد سوختی توأم میشد.
راهها بند میآمد، سفرکردن سخت و گاه ناممکن میشد و تفريحات کودکان و جوانان محدودتر از هميشه بود.
برای شاعران، به ويژه شاعران درباری، اين محدوديت مضاعف بود، چون بسياری از شاهان به پايتخت زمستانی خود کوچ میکردند و دربار بیرونق میشد. شکارگاه راکد بود و جشنها و تفرجهای شاهانه که موجب سرايش مديحههای بهاری میشد، تا رسيدن بهار معطّل میماند.
|
'نوروز ما و نوروز ديگران'
|
در شعر افغانستان، نگاه به بهار از اينهم یأسآميزتر بوده است.
جنگهای ويرانگر چنان رنگ نشاط را از جامعه زدوده بود که شاعر آرزوی نرسيدن بهار میکرد.
شادروان خليل الله خليلی بود که میگفت:
گوييد به نوروز که امسال نيايد
در کشور خونينکفنان ره نگشايد
بلبل به چمن نغمه شادی نسرايد
ماتمزدگان را لب پرخنده نشايد
خون میدمد از خاک شهيدان وطن، وای!
ای وای وطن، وای وطن، وای!
|
بهار 'ديوها'
|
البته در شعر خليلی، اين برخورد با بهار، يک وجه هنری هم دارد، يعنی شاعر نوعی آشنايیزدايی کرده است. به واقع ايجاد تضاد و تقابل ميان پديدههای خوشايند دنيا و مصايبی که بر سر ملت افغانستان آمده بود، از دستاويزهای بيانی خليلی بود و او غالبا میکوشيد خواننده شعرش را از تصوير يک صحنه خوشايند، به سوی واقعيتی تلخ در کشور خويش پرتاب کند.
در آن سالها، او در غالب شعرهايی که برای تفريحگاهها و جايهای ديدنی دنيا سروده است، ناگهان به فضای داخل افغانستان گريز زده و از اين تضاد، بهره هنری و احساسی برده است.
همين عملکرد هنری را بعدا در شعری از سيدابوطالب مظفری هم میبينيم.
او در غزلی بهاری که به همزبانان تاجيکستانیاش تقديم کردهاست، در عين خوشايندی بهار، وضعيت کشور خويش را هم ترسيم میکند:
بهار آمد، بساط سبزه فکند
زمستان را لباس ژنده برکند
ميان باغ، قمری غزلگوی
مرکبخوان تصنيف خداوند
ببين برف از سر آن قله کوچيد
ببين، "بابا" ز سر واکرده سربند
جهان حال خوشی دارد به نوروز
دريغا حال خلق مانده در بند
شکستهمردمی کز ديرسال است
به روی خود نديده يک شکرخند
بهارا! ناز کم کن، چانه کم زن
بهای اين لب پرخندهات، چند؟
بهارا! نوبهار بلخ تلخ است
بياور از سمرقند خودت قند
اما بايد پذيرفت که نگاه تاريک به بهار در ميان شاعران امروز افغانستان، خالی از زمينههای عينی و واقعی هم نبوده است. به راستی گاه بهار برای مردم ما مصيبتهايی همراه داشت.
شايد اين سخن، در ابتدا اغراقآميز باورنکردنی به نظر آيد، ولی واقعيت همين است که اگر در روزگارانی، زمستان فصل تعطيلی تفرج و شکار و ساز و سرود بود، در ساليان اخير در افغانستان، اين جنگها بود که با سردی هوا به رکود مواجه میشد و با آب شدن يخها و باز شدن راهها، مردان جنگ باز بر سر کار میشدند.
به واقع بهار نه تجديد بزم، که تجديد رزم بود. پس در چنين وضعی هيچ عجيب نيست اگر شاعر افغانستان آرزو کند که هيچگاه بهار نيايد.
اما فرق اين آرزو با آرزوی استاد خليلی اين است که آنجا بيشتر يک آشنايیزدايی هنری در کار بود، ولی اينجا يک واقعيت عينی نيز با بیرحمی تمام خود را بر شعر تحميل میکند.
اين شعر از شاعر جوان محبوبه ابراهيمی، مؤيد سخنی است که ما اينک به اجمال از آن گفتيم:
|
'دوباره جنگ می شود'
|
باخبر! دوباره جنگ میشود
دشتها و تپههای دهکده
باز لانه تفنگ میشود
باز هم بهار شد، برادرم
کشت و کار و گله را رها گذاشت
خسته شد، شکسته شد به کوه زد
رفت و از خودش غمی به جا گذاشت
باز هم کنار چشمه بين ما
از ستاره و بهار ياد شد
سال پيش، اول بهار بود
قبرهای دهکده زياد شد
بايد اين بهار هم درختها
رختهای نو دوباره تن کنند
خوش به حالشان که نيستند مثل ما
سال نو به جانشان کفن کنند
آی بچههای ده! دعا کنيد
تا خدا بهار را نياورد
تا هميشه برف باشد و کسی
جنگ را به خانهها نياورد
اما بهار امسال در افغانستان چگونه خواهدبود؟
آيا شود بهار که لبخندمان زند؟
از ما گذشت، جانب فرزندمان زند*
بیت اخیرازکاظم کاظمی نویسنده ی این نوشتاراست.
سلامودرود خدمت همه شهروندان افغانستانی درخارج وداخل کشورتقدیم.
امسال نوروزرا درغربت جشن میگیرم جایی دوستان خالیست. امروز وقتی ازدرس برگشتم رفتم سراغ تلویزیون که ببینم چی خبر است، همه خبر ازمیله نوروز وجشن سال داشت، یک لحظه دلم برای کشورم تنگ شد وهمه خاطرات نوروز سالهای گذشته را مرور کردم وکوچه های خاکی کابل رابا آدم های ساده دل آن را به یاد آوردم . تصویر های ذهنم کسانی را به یاد داشت که چقدر باشوق سال پار آمده بودند کارته سخی تا بعد ازشنیدن سخنان چرب قدرتمندان مراسم جهنده بالا را تماشا نمایند ولی به این آرزونرسیدندوباانفجارمین تکه تکه شدند. یک لحظه جوانانی را دیدم که بازحمت زیاد خودرا به جهنده سخی میرساندند وجهنده را بوسه نموده وبه سروصورت خود میمالیدند وباصدای بلند زار میزدند که (یاشاه مردان...) ولی هرچه تلاش کردم ازاین جوانان سوال کنم که شاه مردان برای شما چی کمک هایی را میتواند بکند؟ نشد که نشد ... خوب بگذریم راستی سال گذشته باجمعی ازدوستانم رفته بودم باغ بالا تاشب باهم آنجابودیم، چی قلیون های باهم زدیم یادش بخیر همان کابل باهمان کوچه های خاکی اش برایم چقدر عزیز است.مردمش صادقش را همیشه دوست خواهم داشت.گرچندزورمندان کم کم همه هستی مردم را گرفته اند وروز به روز برگرده ی مردم فشار بیشتر وارد میکنند اما بازهم چشم به جوانان دارم تا دیگر بادرک همه واقعیت ها کوشش کنندتا مردم ازبردگی نجات پیداکنند وهمه درکنار هم برای ساختن این سرزمین ویران ومحتاج کوشش کنند نمیدانم چقدر ساده این کلمات را می نویسم ولی ازاین زاویه افغانستان را نگاه میکنم همین واژه ها بیادم می آید.شاید وقتی آنجابودم چنین نبود!؟ دوستانم وقتی بامن صحبت میکنند همه ازآن خاک بدشان می آیند نمیدانم چرا؟ آیاسرزمینی که هزاران سال مهد تمدن بود حال میزیبد آنرا اینطور ببینیم وهمیشه درتلاش باشیم رهایش کنیم ؟آیااین ظلم را چی کسانی براین خاک روا داشته اند تاسرزمین مولانا،سنایی، البیرونی،ناصرخسرو ودیگرنام آوران علم وفرهنگ که تاابد تاریخ را روشن نگه خواهند داشت به چنین روزی مبتلا گردد؟سرم گیج شده وهیچ جوابی بیادم نمی اید. ودلم به مردم می سوزد که تاتاریخ بیاد دارد همیشه دنباله رو این وآن بوده ند،کسی باگرزچند تونی آمده وشصت هزار انسان را دراین سرزمین گردن زده است، کسی باتاج ازخوشه گندم آمده وباتبدیل نام این سرزمین خواسته هویت چندین هزار ساله ی این مردم را بگیرد، کسی باعمامه وریش آمده واین سرزمین را به طویله تبدیل کرده است وکسی باچپن آمده واین کشور رابه مرکزچوروچپاول وقاچاق مواد مخدر وانسان تبدیل نموده است وخود جوال بدست دنبال گدایی میگردد تا بیست ملیاردپول را که ازکشورهای غربی بطور قرض دریافت کرده بود وتوسط همقطارانش چپاول گردیدرا جبران نماید، شاید حالا باخبرگشته است که هرنفراین خاک چقدر قرض داراست واین قرض تاچند نسل ادامه خواهد داشت.هی دوستان شاید من امروز مغزم گشته است خوب امیدوارم شماخوبتر برایم بنویسید. امیدوارم نوروز امسال بدون کشتن ها وترورها باشد وسیزده بدر را باخوشی وخوبی به آخر برسد.سال نو امید نو وبهارنو مثل نامش باشد ودیگر از انتهار وکشتن خبری ن...










